شمارهٔ ۳۳ - پایمال آز
پروین اعتصامیدید موری در رهی پیلی سترگ
گفت باید بود چون پیلان بزرگ
من چنین خرد و نزارم زان سبب
که نه روز آسایشی دارم نه شب
بار بردم کار کردم هر نفس
نه گرفتم مزد نه گفتند بس
ره سپردم روزها و ماه ها
اوفتادم بارها در راه ها
خاک را کندیم با جان کندنی
ساختیم آرامگاه و مامنی
دانه آوردیم از جوی و جری
لانه پر کردیم با خشک و تری
خوی کردم با بد و نیک سپهر
نیکیم را بد شمرد آن سست مهر
فیل با این جثه دارد فیلبان
من بدین خردی زبون آسمان
