شمارهٔ ۳۸ - تاراج روزگار
پروین اعتصامینهال تازه رسی گفت با درختی خشک
که از چه روی ترا هیچ برگ و باری نیست
چرا بدین صفت از آفتاب سوخته ای
مگر بطرف چمن آب و آبیاری نیست
شکوفه های من از روشنی چو خورشیدند
ببرگ و شاخه من ذره غباری نیست
چرا ندوخت قبای تو درزی نوروز
چرا بگوش تو از ژاله گوشواری نیست
شدی خمیده و بی برگ و بار و دم نزدی
بزیر بار جفا چون تو بردباری نیست
مرا صنوبر و شمشاد و گل شدند ندیم
ترا چه شد که رفیقی و دوستاری نیست
جواب داد که یاران رفیق نیم رهند
بروز حادثه غیر از شکیب یاری نیست
تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان
خزان گلشن ما را دگر بهاری نیست
از ان بسوختن ما دلت نمیسوزد
کازین سموم هنوزت بجان شراری نیست
شکستگی و درستی تفاوتی نکند
من و ترا چون درین بوستان قراری نیست
