شمارهٔ ۴۱ - تهیدست
پروین اعتصامیدختری خرد به مهمانی رفت
در صف دخترکی چند خزید
آن یک افکند بر ابروی گره
وین یکی جامه به یک سوی کشید
این یکی وصله زانوش نمود
وان به پیراهن تنگش خندید
آن ز ژولیدگی مویش گفت
وین ز بیرنگی رویش پرسید
گرچه آهسته سخن می گفتند
همه را گوش فرا داد و شنید
گفت خندید به افتاده سپهر
زان شما نیز به من می خندید
ز که رنجد دل فرسوده من
باید از گردش گیتی رنجید
چه شکایت کنم از طعنه خلق
به من از دهر رسید آنچه رسید
نیستید آگه ازین زخم از آنک
مار ادبار شما را نگزید
