شمارهٔ ۴۵ - جامهٔ عرفان
پروین اعتصامیبه درویشی بزرگی جامه ای داد
که این خلقان بنه کز دوشت افتاد
چرا بر خویش پیچی ژنده و دلق
چو می بخشند کفش و جامه ات خلق
چو خود عوری چرا بخشی قبا را
چو رنجوری چرا ریزی دوا را
کسی را قدرت بذل و کرم بود
که دیناریش در جای درم بود
بگفت ای دوست از صاحبدلان باش
بجان پرداز و با تن سرگران باش
تن خاکی به پیراهن نیرزد
وگر ارزد بچشم من نیرزد
ره تن را بزن تا جان بماند
ببند این دیو تا ایمان بماند
قبایی را که سر مغرور دارد
تن آن بهتر که از خود دور دارد
از آن فارغ ز رنج انقیادیم
که ما را هر چه بود از دست دادیم
از آن معنی نشستم بر سر راه
که تا از ره شناسان باشم آگاه
مرا اخلاص اهل راز دادند
