شمارهٔ ۵۶ - دریای نور
پروین اعتصامیبالماس میزد چکش زرگری
بهر لحظه میجست از آن اخگری
بنالید الماس کای تیره رای
ز بیداد تو چند نالم چو نای
بجز خوبی و پاکی و راستی
چه کردم که آزار من خواستی
بگفتا مکن خاطر خویش تنگ
ترازوی چرخت گران کرده سنگ
مرنج ار تنت را جفایی رسد
کزین کار کارت بجایی رسد
هم اکنون تراش تو گردد تمام
برویت کند نیکبختی سلام
همین دم فروزان و پاکت کنم
پسندیده و تابناکت کنم
دگر باره بگریست گوهر نهان
که آوخ سیه شد بچشمم جهان
