شمارهٔ ۶۶ - ذره
پروین اعتصامیشنیده اید که روزی بچشمه خورشید
برفت ذره بشوقی فزون بمهمانی
نرفته نیمرهی باد سرنگونش کرد
سبک قدم نشده دید بس گرانجانی
گهی رونده سحابی گرفت چهره مهر
گهی هوا چو یم عشق گشت طوفانی
هزار قطره باران چکید بر رویش
جفا کشید بس از رعد و برق نیسانی
هزار گونه بلندی هزار پستی دید
که تا رسید به آن بزمگاه نورانی
نمود دیر زمانی به آفتاب نگاه
ملول گشت سرانجام زان هوسرانی
سپهر دید و بلندی و پرتو و پاکی
بدوخت دیده خودبین ز فرط حیرانی
سیوال کرد ز خورشید کاین چه روشنی است
در این فضا که ترا میکند نگهبانی
بذره گفت فروزنده مهر کاین رمزیست
برون ز عالم تدبیر و فکر امکانی
بتخت و تاج سلیمان چکار مورچه را
بس است ایمنی کشور سلیمانی
