شمارهٔ ۶۷ - ذره و خفاش
پروین اعتصامیدر آنساعت که چشم روز میخفت
شنیدم ذره با خفاش میگفت
که ای تاریک رای این گمرهی چیست
چرا با آفتابت الفتی نیست
اگر ماهیم و گر روشن سهیلیم
تمام این شمع هستی را طفیلیم
اگر گل رست و گر یاقوت شد سنگ
یکی رونق گرفت از خور یکی رنگ
چرا باید چنین افسرده بودن
بصبح زندگانی مرده بودن
ببینی گر برون آیی یکی روز
تجلیهای مهر عالم افروز
فروغ آفتاب صبحگاهی
فرو شوید ز رخسارت سیاهی
نباید ترک عقل و رای گفتن
بشب گشتن بگاه روز خفتن
بباید دلبری زیبا گزیدن
درو دیدن جهان یکسر ندیدن
براه عشق کردن جست و خیزی
بشوق وصل صلحی یا ستیزی
ز یک نم اوفتادن غرق گشتن
ز بادی جستن از دریا گذشتن
