شمارهٔ ۷۱ - روباه نفس
پروین اعتصامیز قلعه ماکیانی شد به دیوار
بناگه روبهی کردش گرفتار
ز چشمش برد وحشت روشنایی
بزد بال و پر از بی دست و پایی
ز روز نیکبختی یادها کرد
در آن درماندگی فریادها کرد
فضای خانه و باغش هوس بود
چه حاصل خانه دور از دسترس بود
بیاد آورد زان اقلیم ایمن
ز کاه و خوابگاه و آب و ارزن
نهان با خویشتن بس گفتگو کرد
در آن یکدم هزاران آرزو کرد
گهی تدبیر احوالی زبون داشت
بجای دل ببر یکقطره خون داشت
بیاد آورد زان آزاد گشتن
ز صحرا جانب ده بازگشتن
