شمارهٔ ۸۶ - شباویز
پروین اعتصامیچو رنگ از رخ روز پرواز کرد
شباویز نالیدن آغاز کرد
بساط سپیدی تباهی گرفت
ز مه تا بماهی سیاهی گرفت
ره فتنه دزد عیار باز
عسس خسته از گشتن و شب دراز
نخفته نه مست و نه هوشیار ماند
نیاسوده گر ماند بیمار ماند
پرستار را ناگهان خواب برد
هماندم که او خفت رنجور مرد
جهان چون دل بت پرستان سیاه
مه از دیده پنهان و در راه چاه
بخفتند مرغان باغ و قفس
شباویز افسانه میگفت و بس
نمیکرد دیوانه دیگر خروش
نمی آید آواز دیگر به گوش
بجز ریزش سیل از کوهسار
بجز گریه کودک شیرخوار
برون آمد از کنج مطبخ عجوز
ز پیری بزحمت ز سرما بسوز
شکایت کنان گه ز سر گه ز پشت
چراغی که در دست خود داشت کشت
