شمارهٔ ۹۱ - شوق برابری
پروین اعتصامینارونی بود به هندوستان
زاغچه ای داشت در آن آشیان
خاطرش از بندگی آزاد بود
جایگهش ایمن و آباد بود
نه غم آب و نه غم دانه داشت
بود گدا دولت شاهانه داشت
نه گله ایش از فلک نیلفام
نه غم صیاد و نه پروای دام
از همه بیگانه و از خویش نه
در دل خردش غم و تشویش نه
عاقبت آن مرغک عزلت گزین
گشت بسی خسته و اندوهگین
گفت بهار است و همه دوستان
رخت کشیدند سوی بوستان
من نه بهار و نه خزان دیده ام
خسته و فرسوده و رنجیده ام
چند کنم خانه درین نارون
چند برم حسرت باغ و چمن
چند در این لانه نشیمن کنم
خیزم و پرواز بگلشن کنم
نغمه زنم بر سر دیوار باغ
خوش کنم از بوی ریاحین دماغ
