شمارهٔ ۹۹ - عهد خونین
پروین اعتصامیبه بام قلعه ای باز شکاری
نمود از ماکیانی خواستگاری
که من ز الایش ایام پاکم
ز تنهایی بسی اندهناکم
ز بالا صبحگاهی دیدمت روی
پسند آمد مرا آن خلقت و خوی
چه زیبایی بهنگام چمیدن
چه دانایی بوقت چینه چیدن
پذیره گر شوی خدمت گذاریم
هوای صحبت و پیوند داریم
مرا انبارها پرتوش و برگ است
ولی این زندگی بی دوست مرگ است
چه حاصل زیستن در خار و خاشاک
زدن منقار و جستن ریگ از خاک
ز پر هدهدت پیراهن آرم
اگر کابینت باید ارزن آرم
من از بازان خاص پادشاهم
تمام روز در نخجیرگاهم
بیا هم عهد و هم سوگند باشیم
اگر آزاد و گر در بند باشیم
تو از جوی آوری روزی من از جر
تو آگه باشی از بام و من از در
