شمارهٔ ۱۰۳ - فریاد حسرت
پروین اعتصامیفتاد طایری از لانه و ز درد تپید
بزیر پر چو نگه کرد دید پیکانی است
بگفت آنکه بدریای خون فکند مرا
ندید در دل شوریده ام چه طوفانی است
کسیکه بر رگ من تیر زد نمیدانست
که قلب خرد مرا هم ورید و شریانی است
ربود مرغکم از زیر پر بعنف و نگفت
که مادری و پرستاری و نگهبانی است
اسیر کردن و کشتن تفرج و بازی است
نشانه کردن مظلوم کار آسانی است
ز بام خرد گل اندود پست ما پیداست
که سقف خانه جمعیت پریشانی است
شکست پنجه و منقار من ولیک چه باک
پلنگ حادثه را نیز چنگ و دندانی است
گرفتم آنکه بپایان رسید فرصت ما
برای فرصت صیاد نیز پایانی است
فتاد پایه چنین خانه را چه تعمیری است
گداخت سینه چنین درد را چه درمانی است
چمن خوش است و جهان سبز و بوستان خرم
برای طایر آزاد جای جولانی است
