شمارهٔ ۱۰۹ - کارآگاه
پروین اعتصامیگربه پیری ز شکار اوفتاد
زار بنالید و نزار اوفتاد
ناخنش از سنگ حوادث شکست
دزد قضا و قدرش راه بست
از طمع و حمله و پیکار ماند
کارگر از کار شد و کار ماند
کودک دهقان بسرش کوفت مشت
مطبخیش هیمه زد و سوخت پشت
گربه همسایه دمش را گزید
از سگ بازار جفاها کشید
بسکه دمی خاک و دمی آب ریخت
از تنش آن موی چو سنجاب ریخت
تیره شد آن دیده آیینه وار
گرسنه ماند آن شکم بیقرار
از غم کشک و کره خوناب خورد
در عوض شیر بسی آب خورد
دوده نمیسود به گوش و به دم
حمله نمیکرد به دیگ و به خم
حیله و تزویر فراموش کرد
گربه پیر فلکش موش کرد
مایه هستیش ز تن رفته بود
نیروی دندان و دهن رفته بود
