شمارهٔ ۱۳۳ - گل و شبنم
پروین اعتصامیگلی خندید در باغی سحرگاه
که کس را نیست چون من عمر کوتاه
ندادند ایمنی از دستبردم
شکفتم روز و وقت شب فسردم
ندیدندم به جز برگ و گیا روی
نکردندم به جز صبح و صبا بوی
در آغوش چمن یک دم نشستم
زمان دلربایی دیده بستم
ز چهرم برد گرما رونق و تاب
نکرده جلوه رنگم شد چو مهتاب
نه صحبت داشتم با آشنایی
نه بلبل در وثاقم زد صلایی
اگر دارای سود و مایه بودم
عروس عشق را پیرایه بودم
اگر بر چهره ام تابی فزودند
بدین تردستی از دستم ربودند
ز من فردا دگر نام و نشان نیست
حساب رنگ و بویی در میان نیست
کسی کو تکیه بر عهد جهان کرد
درین سوداگری چون من زیان کرد
فروزان شبنمی کرد این سخن گوش
