شمارهٔ ۱۳۵ - گنج ایمن
پروین اعتصامینهاد کودک خردی بسر ز گل تاجی
بخنده گفت شهان را چنین کلاهی نیست
چو سرخ جامه من هیچ طفل جامه نداشت
بسی مقایسه کردیم و اشتباهی نیست
خلیقه گفت که استاد یافت بهبودی
نشاط بازی ما بیشتر ز ماهی نیست
ز سنگریزه جواهر بسی بتاج زدم
هزار حیف که تختی و بارگاهی نیست
برو گذشت حکیمی و گفت کای فرزند
مبرهن است که مثل تو پادشاهی نیست
هنوز روح تو ز الایش بدن پاکست
هنوز قلب تو را نیت تباهی نیست
بغیر نقش خوش کودکی نمی بینی
بنقش نیک و بد هستیت نگاهی نیست
ترا بس است همین برتری که بر در تو
بساط ظلمی و فریاد دادخواهی نیست
تو مال خلق خدا را نکرده ای تاراج
غذا و آتشت از خون و اشک و آهی نیست
هنوز گنج تو ایمن بود ز رخنه دیو
هنوز روی و ریا را سوی تو راهی نیست
