شمارهٔ ۱۴۵ - مور و مار
پروین اعتصامیبا مور گفت مار سحرگه بمرغزار
کاز ضعف و بیخودی تو چنین خردی و نزار
همچون تو ناتوان نشنیدم بهیچ جا
هر چند دیده ام چو تو جنبندگان هزار
غافل چرا روی که کشندت چو غافلان
پشت از چه خم کنی که نهندت به پشت بار
سر بر فراز تا نزنندت بسر قفا
تن نیک دار تا ندهندت به تن فشار
از خود مرو ز دیدن هر دست زورمند
جان عزیز خیره بهر پا مکن نثار
کار بزرگ هستی خود را مگیر خرد
آگه چو زین شمار نه ای پند گوشدار
از سست کاری اینهمه سختی کشی و رنج
بی موجبی کسی نشد ایدوست چون تو خوار
آن را که پای ظلم نهد بر سرت بزن
