شمارهٔ ۱۴۷ - نا اهل
پروین اعتصامینوگلی روزی ز شورستان دمید
خار آن گل دید و رو در هم کشید
کز چه روییدی به پیش پای ما
تنگ کردی بی ضرورت جای ما
سرخی رنگ تو چشمم خیره کرد
زشتی رویت فضا را تیره کرد
خسته گشت از بوی جانکاهت وجود
این چه نقش است این چه تار است این چه پود
حجلت است این شاخه بی بار تو
عبرت است این برگ ناهموار تو
کاش بر میکند زین مرزت کسی
کاش میرویید در جایت خسی
تو ندانم از کدامین کشوری
هر که هستی مایه دردسری
ما ز یک اقلیم زان با هم خوشیم
گر که در آبیم و گر در آتشیم
شبنمی گر میچکد بر روی ماست
نکهتی گر میرسد از بوی ماست
چون تو بس در جوی و جر روییده اند
لیک ما را بیشتر بوییده اند
دسته ها چیدند از ما صبح و شام
