شمارهٔ ۱۵۲ - نغمهٔ رفوگر
پروین اعتصامیشب شد و پیر رفوگر ناله کرد
کای خوش آن چشمی که گرم خفتن است
چه شب و روزی مرا چون روز و شب
صحبت من با نخ و با سوزن است
من به هر جایی که مسکن می کنم
با من آنجا بخت بد هم مسکن است
چیره شد چون بر سیه موی سپید
گفتم اینک نوبت دانستن است
نه دم و دودی نه سود و مایه ای
خانه درویش از دزد ایمن است
برگشای اوراق دل را و بخوان
قصه های دل فزون از گفتن است
من زبون گشتم به چنگال دو گرگ
روز و شب گرگند و گیتی مکمن است
ایستادم گرچه خم شد پشت من
اوفتادن از قضا ترسیدن است
گر نهم امروز این فرصت ز دست
چاره ام فردا به خواری مردن است
