شمارهٔ ۱۹ - مطلع یک غزل
رشحهشب و روز من آن داند که دیده است
پریشان زلف او را بر بناگوش
ندارم عقل در کف ای خوشا دی
ندارم هوش در سر ای خوشا دوش
نگه می کردی و می بردیم عقل
سخن می گفتی و می بردیم هوش
عیان روی گل و دامان گلچین
نشاید گفت بلبل را که مخروش
شب و روز من آن داند که دیده است
پریشان زلف او را بر بناگوش
ندارم عقل در کف ای خوشا دی
ندارم هوش در سر ای خوشا دوش
نگه می کردی و می بردیم عقل
سخن می گفتی و می بردیم هوش
عیان روی گل و دامان گلچین
نشاید گفت بلبل را که مخروش