بخش ۱
هرکه نامخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار

ابوعبدالله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم رودکی سمرقندی؛ زادهٔ اواسط قرن سوم هجری قمری (شاید ۲۴۴ قمری) از شاعران ایرانی دورهٔ سامانی در سدهٔ چهارم هجری قمری است. او استاد شاعران آغاز قرن چهار هجری قمری ایران است. رودکی به روایتی از کودکی نابینا بوده است و به روایتی بعدها کور شد. او در روستایی بهنام بَنُج رودک در ناحیهٔ رودک (پنجکت در تاجیکستان امروزی) در نزدیکی نخشب و سمرقند به دنیا آمد. رودکی را نخستین شاعر بزرگ پارسیگوی و پدر شعر پارسی میدانند. وی در دربار امیر نصر سامانی بسیار محبوب شد و ثروت بسیاری به دست آورد، با این حال در سالهای پایانی عمر مورد بیمهری امیران قرار گرفته بود. او در اواخر عمر به زادگاهش بنجرود بازگشت و در همانجا به سال ۳۲۹ هجری (۹۴۱ میلادی) درگذشت.
هرکه نامخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
وز درخت اندر گواهی خواهد اوی تو بدانگاه از درخت اندر بگوی کان تبنگوی اندرو دینار بود آن ستد ز یدر که ناهشیار بود
زشت و نافرهخته و نابخردی آدمی رویی و در باطن بدی
من سخن گویم تو کانایی کنی هر زمانی دست بر دستی زنی
دستگاه او نداند کز چه روی تنبل و کنبوره در دستان اوی
شو بدان گنج اندرون خمی بجوی زیر او سمجی است بیرون شد بدوی
چون یکی جغبوت پستان بند اوی شیر دوشی زو به روزی دو سبوی
خم و خنبه پر ز انده دل تهی زعفران و نرگس و بید و بهی
همچنان کبتی که دارد انگبین چون بماند داستان من بر این کبت ناگه بوی نیلوفر بیافت خوشش آمد سوی نیلوفر شتافت وز بر خوشبوی نیلوفر نشست چون گه رفتن فراز آمد نجست تا چو شد در آب نیلوفر ن...
هیچ شادی نیست اندر این جهان برتر از دیدار روی دوستان هیچ تلخی نیست بر دل تلخ تر از فراق دوستان پر هنر
تا جهان بود از سر آدم فراز کس نبود از راز دانش بی نیاز مردمان بخرد اندر هر زمان راز دانش را به هر گونه زبان گرد کردند و گرامی داشتند تا به سنگ اندر همی بنگاشتند دانش اندر دل چراغ ر...
گفت با خرگوش خانه خان من خیز خاشاکت ازو بیرون فگن چون یکی خاشاک افگنده به کوی گوش خاران را نیاز آید بدوی
آن که را دانم که اویم دشمنست وز روان پاک بدخواه منست هم به هر گه دوستی جویمش من هم سخن به آهستگی گویمش من
کار چون بسته شود بگشایدا وز پس هر غم طرب افزایدا
بار کژ مردم به کنگرش اندرا چون ازو سودست مر شادی ترا
آفریده مردمان مر رنج را بیش کرده جان رنج آهنج را
اندر آمد مرد با زن چرب چرب گنده پیر از خانه بیرون شد به ترب
از خراسان آن خور طاووس وش سوی خاور می خرامد شاد و خوش کآفتاب آید به بخشش زی بره روی گیتی سبز گردد یکسره مهر دیدم بامدادان چون بتافت از خراسان سوی خاور می شتافت نیم روزان بر سر ما ب...
شاه دیگر روز باغ آراست خوب تخت ها بنهاد و بر گسترد بوب
خود ترا جوید همه خوبی و زیب هم چنان چون تو جبه جوید نشیب
پس تبیری دید نزدیک درخت هر گهی بانگی بجستی تند و سخت
با کروز و خرمی آهو به دشت می خرامد چون کسی کو مست گشت
خایگان تو چو کابیله شدست رنگ او چون رنگ پاتیله شدست
چون درآمد آن کدیور مرد زفت بیل هشت و داسگاله برگرفت