بخش ۴۸
سر فرو بردم میان آبخور از فرنج منش خشم آمد مگر

ابوعبدالله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم رودکی سمرقندی؛ زادهٔ اواسط قرن سوم هجری قمری (شاید ۲۴۴ قمری) از شاعران ایرانی دورهٔ سامانی در سدهٔ چهارم هجری قمری است. او استاد شاعران آغاز قرن چهار هجری قمری ایران است. رودکی به روایتی از کودکی نابینا بوده است و به روایتی بعدها کور شد. او در روستایی بهنام بَنُج رودک در ناحیهٔ رودک (پنجکت در تاجیکستان امروزی) در نزدیکی نخشب و سمرقند به دنیا آمد. رودکی را نخستین شاعر بزرگ پارسیگوی و پدر شعر پارسی میدانند. وی در دربار امیر نصر سامانی بسیار محبوب شد و ثروت بسیاری به دست آورد، با این حال در سالهای پایانی عمر مورد بیمهری امیران قرار گرفته بود. او در اواخر عمر به زادگاهش بنجرود بازگشت و در همانجا به سال ۳۲۹ هجری (۹۴۱ میلادی) درگذشت.
سر فرو بردم میان آبخور از فرنج منش خشم آمد مگر
خور به شادی روزگار نوبهار می گسار اندر تکوک شاهوار
آن گرنج و آن شکر برداشت پاک وندر آن دستار آن زن بست خاک باز کرد از خواب زن را نرم و خوش گفت دزدانند و آمد پای پش آن زن از دکان فرود آمد چو باد پس فلرزنگش به دست اندر نهاد شوی بگشاد...
داشتی آن تاجر دولت شعار صد قطار سار اندر زیر بار
مرد مزدور اندر آغازید کار پیش او دوستان همی زد بی کیار
آشکوخد بر زمین هموار بر همچنان چون بر زمین دشوار بر
از تو دارم هر چه در خانه خنور وز تو دارم نیز گندم در کنور
گرسنه روباه شد تا آن تبیر چشم زی او برده مانده خیر خیر
آتشی بنشاند از تن تفت و تیز چون زمانی بگذرد گردد گمیز
وز چکاوک نوف بینی رستخیز دشت برگیرد بدان آوای تیز
چون گل سرخ از میان پیلگوش یا چو زرین گوشوار از خوب گوش
شیر خشم آورد و جست از جای خویش و آمد آن خرگوش را الفغده پیش
ابله و فرزانه را فرجام خاک جایگاه هر دو اندر یک مغاک
دمنه را گفتا که تا این بانگ چیست با نهیب و سهم این آوای کیست دمنه گفت او را جزین آوا دگر کار تو نه هست و سهمی بیشتر آب هر چه بیشتر نیرو کند بند ورغ سست بوده بفگند دل گسسته داری از ...
موی سر جغبوت و جامه ریمناک از برون سو باد سرد و بیمناک
زد کلوخی بر هباک آن فزاک شد هباک او به کردار مغاک
از دهان تو همی آید غشاک پیر گشتی ریخت مویت از هباک
خشم آمدش و همان گه گفت ویک خواست کورا برکند از دیده کیک
ماده گفتا هیچ شرمت نیست ویک بس سبکباری نه بد دانی نه نیک
دم سگ بینی ابا بتفوز سگ خشک گشت کش نجنبد هیچ رگ
چون فراز آید بدو آغاز مرگ دیدنش بیگار گرداند مجرگ
ایستاده دیدم آن جا دزد و غول روی زشت و چشم ها همچون دو غول
چون که زن را دید فغ کرد اشتلم همچو آهن گشت و نداد ایچ خم
تا به خانه برد زن را با دلام شادمانه زن نشست و شادکام