بخش ۷
گفت هنگامی یکی شهزاده بود گوهری و پر هنر آزاده بود شد به گرمابه درون استاد غوشت بود فربی و کلان بسیارگوشت

ابوعبدالله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم رودکی سمرقندی؛ زادهٔ اواسط قرن سوم هجری قمری (شاید ۲۴۴ قمری) از شاعران ایرانی دورهٔ سامانی در سدهٔ چهارم هجری قمری است. او استاد شاعران آغاز قرن چهار هجری قمری ایران است. رودکی به روایتی از کودکی نابینا بوده است و به روایتی بعدها کور شد. او در روستایی بهنام بَنُج رودک در ناحیهٔ رودک (پنجکت در تاجیکستان امروزی) در نزدیکی نخشب و سمرقند به دنیا آمد. رودکی را نخستین شاعر بزرگ پارسیگوی و پدر شعر پارسی میدانند. وی در دربار امیر نصر سامانی بسیار محبوب شد و ثروت بسیاری به دست آورد، با این حال در سالهای پایانی عمر مورد بیمهری امیران قرار گرفته بود. او در اواخر عمر به زادگاهش بنجرود بازگشت و در همانجا به سال ۳۲۹ هجری (۹۴۱ میلادی) درگذشت.
گفت هنگامی یکی شهزاده بود گوهری و پر هنر آزاده بود شد به گرمابه درون استاد غوشت بود فربی و کلان بسیارگوشت
نزد آن شاه زمین کردش پیام دارویی فرمود زامهران به نام
بس که برگفته پشیمان بوده ام بس که بر ناگفته شادان بوده ام
کرد باید مر مرا و او را رون شیر تا تیمار دارد خویشتن
پس شتابان آمد اینک پیرزن روی یکسو کاغه کرده خویشتن
زش ازو پاسخ دهم اندر نهان زش به بیداری میان مردمان
چون بگردد پای او از پایدان خود شکوخیده بماند هم چنان
مار و غنده کربشه با کژدمان خورد ایشان گوشت روی مردمان
تاک رز بینی شده دینارگون پرنیان سبز او زنگارگون
از همالان وز برادر من فزون زان که من امیدوارم نیز یون
گر درم داری گزند آرد بدین بفگن او را گرم و درویشی گزین
کشتیی بر آب و کشتیبانش باد رفتن اندر وادیی یکسان نهاد نه خله باید نه باد انگیختن نه ز کشتی بیم و نه ز آویختن
مرد را نهمار خشم آمد ازین غاو شنگی به کف آوردش گزین
ار همه خوبی و نیکی دارد او ماده ور بر کار خویش ار دارد او
تنگ شد عالم برو از بهر گاو شور شور اندر فگند و کاو کاو
گفت فردا بینی ام در پیش تو خود بیاهنجم ستیم از ریش تو
کاش آن گوید که باشد بیش نه بر یکی بر چند بفزاید فره
هیچ گنجی نیست از فرهنگ به تا توانی رو هوا زی گنج نه
روی هر یک چون دو هفته گرد ماه جامه شان غفه سموریشان کلاه
اخترانند آسمانشان جایگاه هفت تابنده دوان در دو و داه
سوس پرورده به می بگداخته نیک درمانی زنان را ساخته
پر بکنده چنگ و چنگل ریخته خاک گشته باد خاکش بیخته
بانگ زله کرد خواهد کر گوش وایچ ناساید به گرما از خروش برزند آواز دونانک به دست بانگ دونانک سه چند آوای هست
نزد تو آماده بدو آراسته جنگ او را خویشتن پیراسته