بخش ۹۱
سنجد چیلان بدو نیمه شده نقطه سرمه به یک یک برزده

ابوعبدالله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم رودکی سمرقندی؛ زادهٔ اواسط قرن سوم هجری قمری (شاید ۲۴۴ قمری) از شاعران ایرانی دورهٔ سامانی در سدهٔ چهارم هجری قمری است. او استاد شاعران آغاز قرن چهار هجری قمری ایران است. رودکی به روایتی از کودکی نابینا بوده است و به روایتی بعدها کور شد. او در روستایی بهنام بَنُج رودک در ناحیهٔ رودک (پنجکت در تاجیکستان امروزی) در نزدیکی نخشب و سمرقند به دنیا آمد. رودکی را نخستین شاعر بزرگ پارسیگوی و پدر شعر پارسی میدانند. وی در دربار امیر نصر سامانی بسیار محبوب شد و ثروت بسیاری به دست آورد، با این حال در سالهای پایانی عمر مورد بیمهری امیران قرار گرفته بود. او در اواخر عمر به زادگاهش بنجرود بازگشت و در همانجا به سال ۳۲۹ هجری (۹۴۱ میلادی) درگذشت.
سنجد چیلان بدو نیمه شده نقطه سرمه به یک یک برزده
هست از مغز سرت ای منگله همچو رش مانده تهی از کشکله
بهترین یاران و نزدیکان همه نزد او دارم همیشه اندمه
پس بیو بارید ایشان را همه نی شبان را میش زنده نی رمه
جای کرد از بهر بودن کازه ای زان که کرده بودشان اندازه ای
گفت ای من مرد خام کل درای پیش آن فرتوت پیر ژاژخای
بینی و گنده دهان داری و نای خایگان غر هر یکی همچون درای
پیسی و ناسور کون و گربه پای خایه گر داری تو چون اشتر درای
آبکندی دور و بس تاریک جای لغز لغزان چون درو بنهند پای
در رهگذر باد چراغی که تو راست ترسم که بمیرد از فراغی که تو راست بوی جگر سوخته عالم بگرفت گر نشنیدی زهی دماغی که تو راست
چون روز علم زند به نامت ماند چون یک شبه شد ماه به جامت ماند تقدیر به عزم تیز گامت ماند روزی به عطا دادن عامت ماند
جز حادثه هرگز طلبم کس نکند یک پرسش گرم جز تبم کس نکند ور جان به لب آیدم به جز مردم چشم یک قطره آب بر لبم کس نکند
بفنود تنم بر درم و آب و زمین دل بر خرد و علم به دانش بفنود
نامت شنوم دل ز فرح زنده شود حال من از اقبال تو فرخنده شود وز غیر تو هر جا سخن آید به میان خاطر به هزار غم پراگنده شود
آمد بر من که یار کی وقت سحر ترسنده ز که ز خصم خصمش که پدر دادمش دو بوسه بر کجا بر لب تر لب بد نه چه بد عقیق چون بد چو شکر
هان تشنه جگر مجوی زین باغ ثمر بیدستانی ست این ریاض به دو در بیهوده ممان که باغبانت به قفاست چون خاک نشسته گیر و چون باد گذر
چون کشته ببینی ام دو لب گشته فراز از جان تهی این قالب فرسوده به آز بر بالینم نشین و می گوی به ناز کای من تو بکشته و پشیمان شده باز
در جستن آن نگار پر کینه و جنگ گشتیم سراپای جهان با دل تنگ شد دست ز کار و رفت پا از رفتار آن بس که به سر زدیم و این بس که به سنگ
بر عشق توام نه صبر پیداست نه دل بی روی توام نه عقل بر جاست نه دل این غم که مراست کوه قاف است نه غم آن دل که تو راست سنگ خاراست نه دل
واجب نبود به کس بر افضال و کرم واجب باشد هر آینه شکر نعم تقصیر نکرد خواجه در ناواجب من در واجب چگونه تقصیر کنم
با آن که دلم از غم هجرت خون است شادی به غم توام ز غم افزون است اندیشه کنم هر شب و گویم یا رب هجرانش چنین است وصالش چون است
یوسف رویی کزو فغان کرد دلم چون دست زنان مصریان کرد دلم ز آغاز به بوسه مهربان کرد دلم امروز نشانه غمان کرد دلم
در پیش خود آن نامه چو بلکامه نهم پروین ز سرشک دیده بر جامه نهم بر پاسخ تو چو دست بر خامه نهم خواهم که دل اندر شکن نامه نهم
در منزل غم فگنده مفرش ماییم وز آب دو چشم دل پر آتش ماییم عالم چو ستم کند ستمکش ماییم دست خوش روزگار ناخوش ماییم