بخش ۱ - سر آغاز
شبی زیت فکرت همی سوختم چراغ بلاغت می افروختم پراکنده گویی حدیثم شنید جز احسنت گفتن طریقی ندید هم از خبث نوعی در آن درج کرد که ناچار فریاد خیزد ز درد که فکرش بلیغ است و رایش بلند در
۱۵ شعر از سعدی شیرازی
شبی زیت فکرت همی سوختم چراغ بلاغت می افروختم پراکنده گویی حدیثم شنید جز احسنت گفتن طریقی ندید هم از خبث نوعی در آن درج کرد که ناچار فریاد خیزد ز درد که فکرش بلیغ است و رایش بلند در
چنین گفت پیش زغن کرکسی که نبود ز من دوربین تر کسی زغن گفت از این در نشاید گذشت بیا تا چه بینی بر اطراف دشت شنیدم که مقدار یک روزه راه بکرد از بلندی به پستی نگاه چنین گفت دیدم گرت ب
چه خوش گفت شاگرد منسوج باف چو عنقا بر آورد و پیل و زراف مرا صورتی بر نیاید ز دست که نقشش معلم ز بالا نبست گرت صورت حال بد یا نکوست نگارنده دست تقدیر اوست در این نوعی از شرک پوشیده
شتر بچه با مادر خویش گفت پس از رفتن آخر زمانی بخفت بگفت ار به دست من استی مهار ندیدی کسم بارکش در قطار قضا کشتی آنجا که خواهد برد وگر ناخدا جامه بر تن درد مکن سعدیا دیده بر دست کس
عبادت به اخلاص نیت نکوست وگر نه چه آید ز بی مغز پوست چه زنار مغ در میانت چه دلق که در پوشی از بهر پندار خلق مکن گفتمت مردی خویش فاش چو مردی نمودی مخنث مباش به اندازه بود باید نمود