غزل شمارهٔ ۱
ثنا و حمد بی پایان خدا را که صنعش در وجود آورد ما را الها قادرا پروردگارا کریما منعما آمرزگارا چه باشد پادشاه پادشاهان اگر رحمت کنی مشتی گدا را خداوندا تو ایمان و شهادت عطا دادی به
۶۵ شعر از سعدی شیرازی
ثنا و حمد بی پایان خدا را که صنعش در وجود آورد ما را الها قادرا پروردگارا کریما منعما آمرزگارا چه باشد پادشاه پادشاهان اگر رحمت کنی مشتی گدا را خداوندا تو ایمان و شهادت عطا دادی به
فلک با بخت من دایم به کین است که با من بخت و دوران هم به کین است گهم خواند جهان گاهی براند جهان گاهی چنان گاهی چنین است که می داند که خشت هر سرایی کدامین سروقد نازنین است ز خاک شاه
آن را که جای نیست همه شهر جای اوست درویش هر کجا که شب آید سرای اوست بی خانمان که هیچ ندارد به جز خدای او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست چندان که می
آن به که چون منی نرسد در وصال دوست تا ضعف خویش حمل کند بر کمال دوست رشک آیدم ز مردمک دیده بارها کاین شوخ دیده چند ببیند جمال دوست پروانه کیست تا متعلق شود به شمع باری بسوزدش سبحات
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست نه فلک راست مسلم نه ملک را حاص