غزل شمارهٔ ۵۳
عشقبازی چیست سر در پای جانان باختن با سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن آتشم در جان گرفت از عود خلوت سوختن توبه کارم توبه کار از عشق پنهان باختن اسب در میدان رسوایی جهانم مردوار بیش
۶۵ شعر از سعدی شیرازی
عشقبازی چیست سر در پای جانان باختن با سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن آتشم در جان گرفت از عود خلوت سوختن توبه کارم توبه کار از عشق پنهان باختن اسب در میدان رسوایی جهانم مردوار بیش
ای به باد هوس در افتاده بادت اندر سر است یا باده یک قدم بر خلاف نفس بنه در خیال خدای ننهاده راه گم کرده از طریق صلاح در بیابان غفلت افتاده خود به یک بار از تو بستاند چرخ انصافهای ن
شبی در خرقه رندآسا گذر کردم به میخانه ز عشرت می پرستان را منور بود کاشانه ز خلوتگاه ربانی وثاقی در سرای دل که تا قصر دماغ ایمن بود ز آواز بیگانه چو ساقی در شراب آمد به نوشانوش در م
ای صوفی سرگردان در بند نکونامی تا درد نیاشامی زین درد نیارامی ملک صمدیت را چه سود و زیان دارد گر حافظ قرآنی یا عابد اصنامی زهدت به چه کار آید گر رانده درگاهی کفرت چه زیان دارد گر ن
آستین بر روی و نقشی در میان افکنده ای خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده ای همچنان در غنچه و آشوب استیلای عشق در نهاد بلبل فریاد خوان افکنده ای هر یکی نادیده از رویت نشانی می دهند