شمارهٔ ۲۳
در چشمت ار حقیر بود صورت فقیر کوته نظر مباش که در سنگ گوهرست کیمخت نافه را که حقیرست و شوخگن قیمت بدان کنند که پر مشک اذفرست
۲۲۸ شعر از سعدی شیرازی
در چشمت ار حقیر بود صورت فقیر کوته نظر مباش که در سنگ گوهرست کیمخت نافه را که حقیرست و شوخگن قیمت بدان کنند که پر مشک اذفرست
کسی گفت عزت به مال اندرست که دنیا و دین را درم یاورست چه مردی کند زور بازوی جاه که بی مال سلطان بی لشکرست تهیدست با هیبت و بانگ و نام زن زشتروی نکو چادرست بدان مرغ ماند که بر جسم ا
دست بر پشت مار مالیدن به تلطف نه کار هشیارست کان بداخلاق بی مروت را سنگ بر سر زدن سزاوار است
گر سفیهی زبان دراز کند که فلانی به فسق ممتازست فسق ما بی بیان یقین نشود و او به اقرار خویش غمازست
هرگز به مال و جاه نگردد بزرگ نام بدگوهری که خبث طبیعیش در رگست قارون گرفتمت که شوی در توانگری سگ نیز با قلاده زرین همان سگست