شمارهٔ ۶۷
از دست تهی کرم نیاید هر چند دلش جواد باشد مسکین چه کند سوار چالاک چون اسب نه بر مراد باشد
۲۲۸ شعر از سعدی شیرازی
از دست تهی کرم نیاید هر چند دلش جواد باشد مسکین چه کند سوار چالاک چون اسب نه بر مراد باشد
کسی به حمد و ثنای برادران عزیز ز عیب خویش نباید که بیخبر باشد ز دشمنان شنو ای دوست تا چه می گویند که عیب در نظر دوستان هنر باشد
گر جهان فتنه گیرد از چپ و راست و آتش و صعقه پیش و پس باشد تو پریشان نکرده ای کس را چه پریشانیت ز کس باشد خونیان را بود ز شحنه هراس شبروان را غم از عسس باشد راستی پیشه گیر و ایمن با
تو آن نکرده ای از فعل خیر با من و غیر که دست فضل کند دامن امید رها جز آستانه فضلت که مقصد اممست کجاست در همه عالم وثوق اهل بها متاع خویشتنم در نظر حقیر آمد که پرتوی ندهد پیش آفتاب
کاملانند در لباس حقیر همچو لؤلؤ که در صدف باشد ای که در بند آب حیوانی کوزه بگذار تا خزف باشد
نکنی دفع ظالم از مظلوم تا دل خلق نیک بخراشند تا تو با صید گرگ پردازی گوسفندان هلاک می باشند