بخش ۳۱ - حکایت زورآزمای تنگدست
سعدی شیرازییکی مشت زن بخت و روزی نداشت
نه اسباب شامش مهیا نه چاشت
ز جور شکم گل کشیدی به پشت
که روزی محال است خوردن به مشت
مدام از پریشانی روزگار
دلش حسرت آورد و تن سوگوار
گهش جنگ با عالم خیره کش
گه از بخت شوریده رویش ترش
گه از دیدن عیش شیرین خلق
فرو می شدی آب تلخش به حلق
گه از کار آشفته بگریستی
که کس دید از این تلخ تر زیستی
کسان شهد نوشند و مرغ و بره
مرا روی نان می نبیند تره
گر انصاف پرسی نه نیکوست این
برهنه من و گربه را پوستین
چه بودی که پایم در این کار گل
به گنجی فرو رفتی از کام دل
مگر روزگاری هوس راندمی
ز خود گرد محنت بیفشاندمی
شنیدم که روزی زمین می شکافت
