قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - در تنبیه و موعظه
سعدی شیرازیإن هوی النفس یقد العقال
لا یتهدیٰ و یعی ما یقال
خاک من و توست که باد شمال
می بردش سوی یمین و شمال
ما لک فی الخیمة مستلقیا
و انتهض القوم و شدوا الرحال
عمر به افسوس برفت آن چه رفت
دیگرش از دست مده بر محال
قد وعر المسلک یا ذا الفتیٰ
أفلح من هیأ زاد المآل
بس که در آغوش لحد بگذرد
بر من و تو روز و شب و ماه و سال
لا تک تغتر بمعمورة
یعقبها الهدم أو الانتقال
گر به مثل جام جمست آدمی
سنگ اجل بشکندش چون سفال
لو کشف التربة عن بدرهم
لم یر إلا کدقیق الهلال
بس که درین خاک ممزق شدست
پیکر خوبان بدیع الجمال
و اندرس الرسم بطول الزمان
و انتخر العظم بمر اللیال
