قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - تنبیه و موعظت
سعدی شیرازیدریغ روز جوانی و عهد برنایی
نشاط کودکی و عیش خویشتن رایی
سر فروتنی انداخت پیریم در پیش
پس از غرور جوانی و دست بالایی
دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچد
ستیز دور فلک ساعد توانایی
زهی زمانه ناپایدار عهد شکن
چه دوستیست که با دوستان نمی پایی
که اعتماد کند بر مواهب نعمت
که همچو طفل ببخشی و باز بربایی
به زارتر گسلی هر چه خوبتر بندی
تباه تر شکنی هر چه خوشتر آرایی
به عمر خویش کسی کامی از توبرنگرفت
که در شکنجه بی کامیش نفرسایی
اگر زیادت قدرست در تغیر نفس
نخواستم که به قدر من اندر افزایی
مرا ملامت دیوانگی و سرشغبی
