حکایت شمارهٔ ۲۰
سعدی شیرازیغافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی خبر از قول حکیمان که گفته اند هرکه خدای را -عزوجل- بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالیٰ همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد
آتش سوزان نکند با سپند
آنچه کند دود دل دردمند
سرجمله حیوانات گویند که شیر است و اذل جانوران خر و به اتفاق خر باربر به که شیر مردم در
مسکین خر اگر چه بی تمیز است
چون بار همی برد عزیز است
گاوان و خران باربردار
به ز آدمیان مردم آزار
باز آمدیم به حکایت وزیر غافل ملک را ذمایم اخلاق او به قراین معلوم شد در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت
حاصل نشود رضای سلطان
تا خاطر بندگان نجویی
خواهی که خدای بر تو بخشد
با خلق خدای کن نکویی
آورده اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل کرد و گفت
نه هرکه قوت بازوی منصبی دارد
به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف
توان به حلق فرو بردن استخوان درشت
ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف
نماند ستم کار بدروزگار
بماند بر او لعنت پایدار
