حکایت شمارهٔ ۲۰
سعدی شیرازیچندان که مرا شیخ اجل ابوالفرج بن جوزی رحمة الله علیه ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشارت کردی عنفوان شبابم غالب آمدی و هوا و هوس طالب
ناچار به خلاف رای مربی قدمی برفتمی و از سماع و مجالست حظی برگرفتمی و چون نصیحت شیخم یاد آمدی گفتمی
قاضی ار با ما نشیند برفشاند دست را
محتسب گر می خورد معذور دارد مست را
تا شبی به مجمع قومی برسیدم که در میان مطربی دیدم
گویی رگ جان می گسلد زخمه ناسازش
ناخوش تر از آوازه مرگ پدر آوازش
گاهی انگشت حریفان از او در گوش و گهی بر لب که خاموش
نهاج الیٰ صوت الاغانی لطیبها
و انت مغن ان سکت نطیب
نبیند کسی در سماعت خوشی
مگر وقت رفتن که دم درکشی
چون در آواز آمد آن بربط سرای
کدخدا را گفتم از بهر خدای
زیبقم در گوش کن تا نشنوم
