حکایت شمارهٔ ۷
سعدی شیرازییکی از حکما پسر را نهی همی کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند
گفت ای پدر گرسنگی خلق را بکشد نشنیده ای که ظریفان گفته اند به سیری مردن به که گرسنگی بردن
گفت اندازه نگهدار کلوا و اشربوا و لٰا تسرفوا
نه چندان بخور کز دهانت بر آید
نه چندان که از ضعف جانت بر آید
با آن که در وجود طعام است عیش نفس
رنج آورد طعام که بیش از قدر بود
گر گل شکر خوری به تکلف زیان کند
ور نان خشک دیر خوری گل شکر بود
رنجوری را گفتند دلت چه می خواهد
گفت آن که دلم چیزی نخواهد
معده چو کج گشت و شکم درد خاست
سود ندارد همه اسباب راست
