حکایت شمارهٔ ۲۴
سعدی شیرازیدست و پا بریده ای هزارپایی بکشت صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت سبحٰان الله با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پایی گریختن نتوانست
چو آید ز پی دشمن جان ستان
ببندد اجل پای اسب دوان
در آن دم که دشمن پیاپی رسید
کمان کیانی نشاید کشید
