غزل شمارهٔ ۱۸۹
سعدی شیرازیآه اگر دست دل من به تمنا نرسد
یا دل از چنبر عشق تو به من وا نرسد
غم هجران به سویت تر از این قسمت کن
کاین همه درد به جان من تنها نرسد
سروبالای منا گر به چمن بر گذری
سرو بالای تو را سرو به بالا نرسد
چون تویی را چو منی در نظر آید هیهات
که قیامت رسد این رشته به هم یا نرسد
زآسمان بگذرم ار بر منت افتد نظری
ذره تا مهر نبیند به ثریا نرسد
بر سر خوان لبت دست چو من درویشی
به گدایی رسد آخر چو به یغما نرسد
ابر چشمانم اگر قطره چنین خواهد ریخت
بوالعجب دارم اگر سیل به دریا نرسد
هجر بپسندم اگر وصل میسر نشود
خار بردارم اگر دست به خرما نرسد
سعدیا کنگره وصل بلندست و هر آنک
پای بر سر ننهد دست وی آن جا نرسد
