غزل شمارهٔ ۲۲۵
سعدی شیرازیاینان مگر ز رحمت محض آفریده اند
کآرام جان و انس دل و نور دیده اند
لطف آیتی ست در حق اینان و کبر و ناز
پیراهنی که بر قد ایشان بریده اند
آید هنوزشان ز لب لعل بوی شیر
شیرین لبان نه شیر که شکر مزیده اند
پندارم آهوان تتارند مشک ریز
لیکن به زیر سایه طوبی چریده اند
رضوان مگر سراچه فردوس برگشاد
کاین حوریان به ساحت دنیا خزیده اند
آب حیات در لب اینان به ظن من
کز لوله های چشمه کوثر مکیده اند
دست گدا به سیب زنخدان این گروه
نادر رسد که میوه اول رسیده اند
گل برچنند روز به روز از درخت گل
زین گلبنان هنوز مگر گل نچیده اند
عذر است هندوی بت سنگین پرست را
بیچارگان مگر بت سیمین ندیده اند
این لطف بین که با گل آدم سرشته اند
وین روح بین که در تن آدم دمیده اند
