غزل شمارهٔ ۳۳۷
سعدی شیرازیگر یکی از عشق برآرد خروش
بر سر آتش نه غریب است جوش
پیرهنی گر بدرد زاشتیاق
دامن عفوش به گنه بربپوش
بوی گل آورد نسیم صبا
بلبل بی دل ننشیند خموش
مطرب اگر پرده از این ره زند
باز نیایند حریفان به هوش
ساقی اگر باده از این خم دهد
خرقه صوفی ببرد می فروش
زهر بیاور که ز اجزای من
بانگ برآید به ارادت که نوش
از تو نپرسند درازای شب
آن کس داند که نخفته ست دوش
حیف بود مردن بی عاشقی
تا نفسی داری و نفسی بکوش
سر که نه در راه عزیزان رود
بار گران است کشیدن به دوش
سعدی اگر خاک شود همچنان
ناله زاریدنش آید به گوش
هر که دلی دارد از انفاس او
می شنود تا به قیامت خروش
