غزل شمارهٔ ۵۸۶
سعدی شیرازیبه پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی
کتاب بالغ منی حبیبا معرضا عنی
أن افعل ما تری إني علی عهدی و میثاقی
نگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهت
که خود را بر تو می بندم به سالوسی و زراقی
أخلایی و أحبابی ذروا من حبه مابی
مریض العشق لا یبری و لا یشکو إلی الراقی
نشان عاشق آن باشد که شب با روز پیوندد
تو را گر خواب می گیرد نه صاحب درد عشاقی
قم املأ و اسقنی کأسا و دع ما فیه مسموما
أما أنت الذی تسقی فعین السم تریاقی
قدح چون دور ما باشد به هشیاران مجلس ده
مرا بگذار تا حیران بماند چشم در ساقی
سعی فی هتکی الشانی و لما یدر ما شانی
أنا المجنون لا أعبا بإحراق و إغراق
مگر شمس فلک باشد بدین فرخنده دیداری
مگر نفس ملک باشد بدین پاکیزه اخلاقی
لقیت الأسد فی الغابات لا تقوی علی صیدی
و هذا الظبی فی شیراز یسبینی بأحداق
نه حسنت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان
بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی
