رباعی شمارهٔ ۵۳
تا کی به جمال و مال دنیا نازی آمد گه آنکه راه عقبی سازی ای دیر نشسته وقت آنست که جای یک چند به نوخاستگان پردازی
۵۶ شعر از سعدی شیرازی
تا کی به جمال و مال دنیا نازی آمد گه آنکه راه عقبی سازی ای دیر نشسته وقت آنست که جای یک چند به نوخاستگان پردازی
ای غایب چشم و حاضر دل چونی وی شاخ گل شکفته در گل چونی یک بار نگویی به رفیقان وداع کاخر تو در آن اول منزل چونی
در مرد چو بد نگه کنی زن بینی حق باطل و نیکخواه دشمن بینی نقش خود تست هر چه در من بینی با شمع درآ که خانه روشن بینی
تا دل به غرور نفس شیطان ندهی کز شاخ بدی کس نخورد بار بهی الا که ذخیره قیامت بنهی ور نه نشود اسه پر از دیگ تهی
تا یک سر مویی از تو هستی باقیست اندیشه کار بت پرستی باقیست گفتی بت پندار شکستم رستم آن بت که ز پندار شکستی باقیست
بالای قضای رفته فرمانی نیست چون درد اجل گرفت درمانی نیست امروز که عهد تست نیکویی کن کاین ده همه وقت از آن دهقانی نیست
ماهی امید عمرم از شست برفت بیفایده عمرم چو شب مست برفت عمری که ازو دمی به جانی ارزد افسوس که رایگانم از دست برفت
دادار که بر ما در قسمت بگشاد بنیاد جهان چنانکه بایست نهاد آن را که نداد از سببی خالی نیست دانست سرو به خر نمی باید داد