بخش ۲۱ - جواب - صفای اصفهانی | ناهیدبخش ۲۱ - جواب
صفای اصفهانیبما ده ساقی از آن باده صاف
کزو گردون گذارد بر زمین ناف
نه اندر خورد این خم های نیلیست
شرابی کش مزاج زنجیلیست
مزاج کاس کافوری بود سرد
ازو نامرد مرد و مرد نامرد
می کافور از کاس سلوکست
شراب جذب در جام ملوکست
مرا زین کاس کافوری امان ده
شراب زنجبیل جذب جان ده
ز کافور سلوکم عمر شد طی
بنار جذب ما را گرم کن پی
طریق حکمتست این نیست بازی
نشاید رفت با پای مجازی
دو بال جبرییل از هول فرمود
چه پرد صعوه با بال گل آلود
که گویم حکمت منطوق و مسکوت
دو حکمت را شوم در بین فاروق
که باشد سینه ام صندوق حکمت
مر این حکمت سلوکست و تصوف
تعلق دارد این حکمت باعمال
مر این حکمت بسمت ذات اولی
دبستانیست ابجد خوان او عقل
بری از نقل و تحویل و خلافست
که قاف ابجدش چون کوه قافست
مر این نورست بی شک نور حکمت
که بر موسی رسید از طور حکمت
مر این حکمت ز آثار قدیمست
که استادش علیمست و حکیمست
بدین حکمت کنند اوتاد مرکب
بدین دانش کنندی بال ابدال
گر این دانش نباشد بال و پر نیست
مگو سالک که بیدانش بشر نیست
شود گر حکمت منطوقه ات یار
بدین حکمت توان دیدن کژ از راست
کشد صف گر زمینها و اسمانها
بصدر انسان بود در ساقه آنها
که انسان کن فکان را در سر صف
که اهل سیر را این حکمت و رای
بپروازست و در رفتن پر و پای
نداری پای نتوان پویه بر خاک
نداری پر مپر بر سمت افلاک
بدون پر نیابد در سه گز راه
چو پر گیرد گذارد پای بر ماه
چو باز دل بمکنت کرد پرواز
بدین پر اوج گیرد باز عارف
پر علم و عمل گر رست در طیر
حقایق را کند هفت آسمان سیر
پدر منطوق دان مسکوت فرزند
زهی فرزند کز علم و عمل خاست
که باب امهات و جد و آباست
ز باریکی بود چون موی لاغر
ولی از کوه در زفتی گران تر
زمینها واسمانها نیست ظرفش
دو حرف اوست کاف و نون هستی
بود یک نقطه از پرگار حکمت
که از او دایرستی دار حکمت
بود این حکمت انسان صفی را
رها کن طرد و عکس فلسفی را
مر او از فلسفی اتباع رسطوی
تلف شد عمرها در اصل و در ظل
نزاید جز دویی از ظل و از اصل
که در توحید شان ظلیست ممتد
معارف مزد شست پای این قوم
تن خاکی ریاضت پیشه و خوار
پس زانوی بنشسته ست بر پوست
دل و دم هر دو با دلدار همدست
زمین وار آسمان در پایشان پست
بروی خاک سر بنهاده بر جای
مکانشان لامکان را سایه پرور
زمینشان اسمان را سایه بر سر
تن بی جامه بر خاکستر و سنگ
کشد دامن گر افتادت بکف گیر
فلک را دست زین دامن بعیدست
که در هر لحظه بالبس جدیدست
بدون خلع لبس استی پس از لبس
که از اطوار انسانیست یک طور
نبودی عقل و دل را دانش و داد
که او مسکوت حکمت راست منشور
کس از در ملک انسانی نهد پای
ز سر تا پای هستی راست دارای
که انسان کاخ حق را اوستادست
که از خاکست و باقی جمله بادست
صدف دل غوص دل مفتاح جودست
درین یم غیر آدم نیست غواص
حقیقت اوست جز او نیست باقی
دلستی صوفی و عرفان دل دلق
که پوشد بر هویت دلق اوصاف
چو ما شو پای تا سر معرفت شو
چو ما گشتی بدانی سر ما را
که با چشم خدا بینی خدا را
نکو داند که درک ما کجاییست
نباشد زاب و گل دیوار حکمت