شمارهٔ ۳۶۳
صغیر اصفهانیخبرم نیست ز سر تا شده سودایی تو
در برم گمشده دل تا شده شیدایی تو
دمت ای پیر مرا زنده جاویدنمود
جان فدای تو و انفاس مسیحایی تو
آنچه از موسی و از طور شنیدم دیدم
همه را از تو و از سینه سینایی تو
گوهری کز پی آن گرد جهان میگشتم
یافتم عاقبت اندر دل دریایی تو
تو ز مولایی خود بندگی من بپذیر
که من از جان شده ام بنده مولایی تو
ناتوانم من سودازده ای خضر طریق
دست جان من و دامان توانایی تو
چه دهم شرح غم خویش که سر دل من
همه مکشوف بود در بر دانایی تو
سرمه چشم نما خاک ره پیر صغیر
تا کند خرق حجب قوه بینایی تو
