شمارهٔ ۳۹۷
صغیر اصفهانیگشتیم پی یار نکو هر سر کویی
مانند تو ای یار ندیدیم نکویی
شد چاک دل از خنجر ابروی تو ترکا
آنگونه که دیگر نپذیرفت رفویی
تا سجده گهم طاق دو ابروی تو آمد
جز خون جگر نیست مرا آب وضویی
گیسو بنما تا زکف شیخ و برهمن
زنار بسویی فتد و سبحه بسویی
بیزار ز مشگ ختن و نافه چین شد
آنکو بمشام آمدش از زلف تو بویی
بگرفته فرو بوی می ناب جهانرا
بی شک که بمیخانه شکسته است سبویی
خوش آب و هوا تر مگر از شهر صفا نیست
کانجا شده منزلگه هر مرحله پویی
فرقی که میان من و زاهد بود اینست
کو مایل نامی شده من عاشق رویی
از سرزنش غیر مشو رنجه صغیرا
رنجش نبود در سخن بیهده گویی
