شمارهٔ ۴۰۴
صغیر اصفهانیداد از دست تو کاینسان دلربایی میکنی
چوندل از کف میربایی بیوفایی میکنی
کی کند بیگانه با بیگانه در بیگانگی
آنچه با هر آشنا در آشنایی میکنی
هر چه من از درد عشقت میشوم کاهیده تر
حسن خود را دمبدم رونق فزایی میکنی
در نمی آید بچشمم جز تو هر سو بنگرم
بسکه هر جا پیش چشمم خودنمایی میکنی
شدمس رخساره ام در بوته عشق تو زر
مرحبا ای عشق در من کیمیایی میکنی
شانه را بر گو مبادت خالی از کف زلف یار
خوش ز کار عاشقان مشکل گشایی میکنی
عمر بگذشت ونبردم ره بدان قد بلند
تا بکی ای بخت کوته نارسایی میکنی
ناله ات ای نی بسی با ناله من آشناست
همچو من گویا تو هم شرح جدایی میکنی
هر درستی را چو میباشد شکستی در قفا
ای شکسته چند فکر مومیایی میکنی
خانه شه یافتی دلرا مگر کاینسان صغیر
بر در این آستان دایم گدایی میکنی
