شمارهٔ ۱۷ - اشتر و گله
صغیر اصفهانیاشتری از سردی دی گشت زار
رفت سوی آغلی از کشت زار
آن گله دان را بد از عجز خفت
وز پس در با گله خام گفت
کی منتان بنده بر این خسته جان
در بگشایید که تا یک زمان
گوش و سر اندر گله دان آورم
وارهد از صدمه سرما سرم
آن گله این کار شمردند سهل
بیم نکردند از آن غیر اهل
در بگشودند پس آن حیله گر
در گله دان بود درون گوش و سر
گفت سر خویش کنم گرم لیک
گرم سر آن گله را کرد نیک
آن گله غافل که شتر بی گزاف
در گله دان رفت درون تا بناف
لرزه در افتاد به جان گله
بسته شد از بیم زبان گله
یافت شتر کان گله سست پی
سخت شدستند هراسان ز وی
زان کله دان از ره خشم و نبرد
عزم برون کردن آن گله کرد
