شمارهٔ ۱۸ - شیر و روباه
صغیر اصفهانیگرسنه شیری چو حریصان بدشت
در طلب طعمه بهر سوی گشت
روبهی افتادیش اندر به چنگ
خواست درد پیکر آن بیدرنگ
گفت که ای بر تو سراسر سباع
عبد مطیع و تو امیر متاع
کام روا از من آزرده گیر
روزی یک روزه خود خورده گیر
باز شوی گرسنه روز دگر
در طلب طعمه شوی در بدر
به که نشینی تو بجا خواجه وار
من چو یکی بنده خدمتگذار
بهر تو هر روز شکار آورم
طعمه ات از جان بکنار آورم
خورد فریب وی و گفتا که هان
زود در این کار بده امتحان
ور بگریزی تو دچار منی
روز دگر باز شکار منی
رو به مکار دوان گشت و زود
بره یی از گله بمرتع ربود
آمد و اندر بر شیرش نهاد
چاک زدش پیکر و دور ایستاد
