شمارهٔ ۲۶ - مصاحبت دو نادان
صغیر اصفهانیبود یکی مرد تهی مغز خام
با زن خود خفته شبی روی بام
کرد به حیرت سوی گردون نظر
وز زن خود جست ز انجم خبر
زن ز کسان آنچه که بشنیده بود
گفت و در آن مرد تحیر فزود
داد از آن جمله خط کهکشان
با سر انگشت به شوهر نشان
گفت که این جاده بیت الله است
قافله حاج روان زین ره است
مرد چو این مسیله از زن شنید
سخت غمین گشت و زبان در کشید
گفت مباد اشتری از حاجیان
بر سر من اوفتد از آسمان
بود در این فکر که از بخت بد
اشتر همسایه ز دل بانگ زد
گفت همانا شتر آمد فرود
به که گریزم من بیچاره زود
جست شتابان و به ره رو نهاد
از زبر بام به زیر اوفتاد
چونکه درافتاد ز بالا به پست
دل شده را دست و سر و پا شکست
