شمارهٔ ۴۸ - حکایت
صغیر اصفهانیشنیدستم بدیوانه نمایی
ترحم کرد شخصی کفش پایی
شد آن ژولیده حق بر لب رود
بزیر سر نهاد آن کفش و بغنود
ز جاجست و در آبش کرد پرتاب
که نگذارد روم این کفش در خواب
بلی بهر دلی کان جای یار است
به کفشی هم تعلق ناگوار است
شنیدستم بدیوانه نمایی
ترحم کرد شخصی کفش پایی
شد آن ژولیده حق بر لب رود
بزیر سر نهاد آن کفش و بغنود
ز جاجست و در آبش کرد پرتاب
که نگذارد روم این کفش در خواب
بلی بهر دلی کان جای یار است
به کفشی هم تعلق ناگوار است