شمارهٔ ۲۲۵
دانی که دل بدلبر جانی چسان رسید کوشید در طریق طلب تا بجان رسید تا هر دو کون را ننهادیم زیر پای کی دست ما بدامن آندل ستان رسید تیغی است ابرویش که از آن تیغ هر کسی مقتول شد بزندگی جا...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
دانی که دل بدلبر جانی چسان رسید کوشید در طریق طلب تا بجان رسید تا هر دو کون را ننهادیم زیر پای کی دست ما بدامن آندل ستان رسید تیغی است ابرویش که از آن تیغ هر کسی مقتول شد بزندگی جا...
چندانکه سیل دیده من بیشتر شود زان بیش آتش ستمش شعله ور شود گفتم دلش به آه گدازم ولی مدام سختی بر آن فزاید و این بی اثر شود دوران هجر دلبر و ایام عمر من آن هی طویل گردد و این مختصر ...
نه هر که تاخت بمیدان دلاوری داند نه هر که سوخت در آتش سمندری داند نه هر ستاره درخشید صاحب نظری مهش شمارد و خورشید خاوری داند توانگر آنکه بدست آورد دلی ورنه نه هر که سوخت دلی را توا...
ساقی چه باده بود که بر من حواله کرد مست ابد مرا به نخستین پیاله کرد با حکمت آن طبیب که صد ساله درد من درمان بجرعهی ز شراب دوساله کرد یارب شمیم مشگ و زد بر مشام جان یا نفخه صبا گذر ...
می بنوش اکنون که چون هنگام محشر میشود تاک طوبی گردد و خمخانه کوثر میشود نوش آندردی که چون در ساغر صافش کنی عکس موجودات عالم نقش ساغر میشود زاهدان از زهد خشک و ما بمی تر دامنیم آتش ...
داده ام جا به سر هوای تو را می زنم بوسه خاک پای تو را سر من جان من بلاگردان قد سر تا به پا بلای تو را خواه بنواز و خواه بگدازم که به جان می خرم رضای تو را مهر و ماه اوفتاده از نظرم...
در کعبه و در کنشت موجود علی است عالم همه طالبند و مقصود علیست نیک ار نگری حقیقت اشیا را ز آیینه کاینات مشهود علیست
ای داده مرا وجود از کتم عدم پرورده بصد هزارگون ناز و نعم باور نکنم بحق خود قهر تو را چون از تو ندیده ام بجز لطف و کرم
بخلق عالمی ای اهل عشق ناز کنید رسید یار ز ره ساز عیش ساز کنید به طاق ابروی محرابیش نماز کنید معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید در این مقام که یاران ...
ز طریق بندگی علی نه اگر بشر به خدا رسد به چه دل نهد به که رو کند به چه سو رود به کجا رسد ز خدا طلب دل مقبلی به علی ز جان متوسلی که اگر رسد به علی دلی به علی قسم به خدا رسد ازلی ولا...
شنیدم که از مال داری لییم یکی بی نوا خواست چندین درم بگفتا مرا دار معذور و کن روا حاجت خود ز اهل کرم ولی کم کن از خواهش خویش گفت برای ندادن چه بیش و چه کم
ماست کشی بود به عهد قدیم در هنر ماست کشی مستقیم بود همی ماست کشی پیشه اش ماست کشی روز و شب اندیشه اش ماست همی ساخت به غایت نکو ماست خوران را بوی افتاد خوی گفت هر آنکس که از او برد ...
ترکان چشم او پی خونریزی منند کاین گونه بر دلم ز مژه ناوک افکنند هر کس که دید سجده ما پیش ابرویش گفتا که این بود بت و اینان برهمنند انداختند خوش سپر اندر طریق عشق آنان که روز معرکه ...
دل آنچه داشت در بر دلبر نیاز کرد نازم به همتش که مرا سرفراز کرد یک بوسه زان دو لعل بصد جان برابر است الحق که جای داشت بما هر چه ناز کرد نازم به نقطه دهن او که بی سخن از هست و نیست ...
هر دل به امیدی پی دلدار برآمد زان جمله دل من پی دیدار برآمد حالی همه جا مینگرم طلعت او را صد شکر که کام دلم از یار برآمد برگوش من آن زمزمه از جمله اشیاء آید که ز منصور سر دار برآمد...
دلم نظر سوی آن زلف پرشکن دارد بلی غریب نظر جانب وطن دارد بتی که نیست مرا غیر او دگر یاری هزار عاشق دیگر به غیر من دارد ز خاک بهر چه با داغ سر زند لاله بدل نه گر غم آن سرو سیمتن دار...
بخدا رسد هر آن دل که پی هوا نباشد بلی از هوا چو بگذشت بجز خدا نباشد بره طلب سراپا شده ام قدم که رهرو بطریق عشق بایست کم از صبا نباشد چو بلای عشق نبود بجهان دگر بلایی که باین بلا دل...
نگارا جانم از هجر تو نالان تا بکی باشد چو گیسوی تو احوالم پریشان تابکی باشد بیاد طره همچون شب و رخسار چون روزت شب و روزم بپیش دیده یکسان تا بکی باشد بزن بر خرمنم یکباره آتش همچو پر...
بکوی میکده بس بیهشان مدهوشند که قطب دایره عقل و دانش وهوشند کنند پر ز هیاهو نه آسمان را لیک نشسته پیش تو لب بسته اند و خاموشند درون جان خود از شوق آتشی دارند کز آن بسان خم می مدام ...
بر آستانه میخانه خاکسارانند که در امور فلک صاحب اختیارانند مبین به خفتشان کاین برهنه پا و سران همه به مملکت عشق تاجدارانند همیشه مرد خدا گوهری بود کمیاب و لیک چون من و شیخ ریا هزار...
تیر رستم چو خدنک مژه ات تیز نبود تیغ او چون خم ابروی تو خونریز نبود ز آنچه گفتیم و شنیدیم حدیثی الحق چون حدیث سر زلف تو دلاویز نبود چه بلایی تو که هرگونه بلا را بجهان چون بدیدم جز ...
بنده پادشهی باش که درویش بود پا بدنیا زده و عاقبت اندیش بود نیست هرگز خبری پیش ز خود باخبران کانکه دارد خبری بی خبر از خویش بود گر خدا می طلبی از دل درویش طلب بخدا عرش الهی دل دروی...
چند به چهره افکنی زلف سیاه خویش را از نظرم نهان کنی روی چو ماه خویش را اینقدر از غم توام حال نمانده تا مگر شرح دهم به پیش تو حال تباه خویش را شاهی و غمزه ات بود خیل و سپاه و کرده ا...
دانی چه بود حاصل اخبار روات آید چه بکف ز عقل و نقل و آیات ایمان که تو را میدهد از کفر نجات و آن مهر علیست بر محمد صلوات