شمارهٔ ۲۶۹
رهد ز زلف تو دل در بر من آید باز اگر که صعوه مسکین رهد ز چنگل باز بیک نگاه تو از هوش آنچنان رفتم که تا بصبح قیامت بخود نیایم باز تو را بکنج لب لعل دانه خالی است که مرغ جان بهوایش ه...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
رهد ز زلف تو دل در بر من آید باز اگر که صعوه مسکین رهد ز چنگل باز بیک نگاه تو از هوش آنچنان رفتم که تا بصبح قیامت بخود نیایم باز تو را بکنج لب لعل دانه خالی است که مرغ جان بهوایش ه...
جز می کشیدن حاصلی کو گردش ایام را ساقی بنازم دست تو در گردش آور جام را دانی چرا زاهد نبرد از می کشیدن بهره ای ز آغاز می پنداشت بد اینکار نیک انجام را مغبچه یی از میکده آید اگر در م...
از ذات خداوند کسی آگه نیست بر کنه کمال او خرد را ره نیست فرمود علی ز آنچه آری بتمیز مخلوق خیال تست آن الله نیست
ای خسرو طوس ای امام مسموم ای همچو قضا قدر بحکمت محکوم خواهم ز تو آنچه خویشتن میدانی ای شاه مکن گدای خود را محروم
سرشگ دیده دو صد درد را دوا بکند دل شکسته تن از قیدها رها بکند دمی حوایج صدساله را روا بکند دلا بسوز که سوز تو کارها بکند دعای نیمه شبی دفع صدبلا بکند چو صعوه مست مباش و همی ترانه ب...
فغان ز عشق که آسان نماید اول بار چو مدتی گذرد سخت میشود دشوار گمان عاشق بیچاره اینکه بی زحمت توان رسید بوصل و گرفت کام از یار ولیک یار پریوش ز غمزه دلکش چو دید از دل عاشق ربوده صبر...
صیحگهی پر فن حیلت گری از همه در مکر و حیل برتری چابک و طرار و ره آموخته حیله و تزویر و فن اندوخته برد سوی دکه صراف رخت گفت بآن بیدل برگشته بخت دیر حسابم من و زود اشتباه مانده خر فک...
بر این سرا چه فانی مبند دل زنهار که پل برای عبور است نی برای قرار براستی که فلک راست کجروی عادت که دیده راستی از این سپهر کجرفتار نیامده است و نیاید کسی در این عالم کزین سرای دو در...
یار عاشق کش ما دوش به صد عشوه و ناز گفت با زمره عشاق که آرید نیاز باری ای عاشق بیچاره مرو جز به نشیب که به دامان وصالش نرسد دست فراز عشق پروانه بنازم که به دلخواهی شمع ترک جان کرده...
دل برگرفته ایم از این خلق بوالهوس ماییم در زمانه و عشق بتی و بس در انتظار اینکه فتد کاروان براه داریم گوش جان همه بر ناله جرس خرم دمی که رخت سوی آشیان کشم شد مرغ جان ملول در این تن...
قبله ی عشاق طاق ابروی یار است و بس مذهب این دلدادگان را عشق دلدار است و بس هر کسی باشد بذوقی زنده و عشاق را آنچه دارد زنده ذوق دیدن یار است و بس خواهی ار دیدار او را دیده خودبین به...
خبر عشق ز هر دل بهوا بسته مپرس رسم این راه جز از مرد ز خود رسته مپرس خواهی ار آگهی از ا ین ره پرخوف و خطر جز از آنراه نوردان جگر خسته مپرس هست جویی بره عشق که آن هستی تست خبر وصل ا...
از آب دیده تا ندهی شستشوی خویش پاکان نمی دهند تو را ره بکوی خویش در آرزوی گنج عبث جستجو کنی ای بیخبر چرا نکنی جستجوی خویش عمر ابد ز چشمه حیوان مجو مریز بر خاک بهر آب بقا آبروی خویش...
من و ترا بسخن کرده او بهانه خویش که خوبگوید و خود بشنود فسانه خویش ببین ببزم که نایی چگونه از لب خود دمد به نای و دهد گوش بر ترانه خویش من و خرابی دل بعد ازین که آن دلبر خراب کرد د...
چو غنچه خون دلت گر غذاست خندان باش چو گل بگلشن ایام دامن افشان باش تهی است کاسه وارون آسمان زنهار ز خوان دهر همان دست شسته مهمان باش میان مبند چو مور از برای ران ملخ بدیو نفس مسلط ...
دلم بیمار و یاد چشم بیماری پرستارش پرستاری چنین یارب چه باشد حال بیمارش گرفتارم بتار طره طرار دلداری که درهر جا دلی پیدا شود باشد گرفتارش بنایی کوهکن بگذاشت اندر بیستون از خود که ه...
آنکه گشتیم و نجستیم در اطراف جهانش نیک در خویش چو دیدیم بدل بود مکانش جذبه عشق چنان برده دویی را زمیانه که بخود می نگرم دیده چو گردد نگرانش کسی آگاه از این صحبت من نیست جز آنکو عکس...
کسی که سرمه نکرد از غبار رهگذرش نبود اهل نظر خاک عالمی بسرش بسینه دل ز طپیدن هم او فتاد افغان که ماند در قفس اینمرغ و ریخت بال و پرش ببرد حاصل ایام زندگانی خویش کسی که در همه عمر د...
من از دل رخ نتابم زانکه یارم رخ نمود اینجا از اینجا دیده چون بندم که او برقع گشود اینجا بیا زاهد بمیخانه گر آگاهی همی خواهی که آگاهت کنند از آنچه هست و آنچه بود اینجا در این مجلس م...
میلاد سعید مهدی موعود است آفاق پر از نشاط زین مولود است از مکمن غیب در شهود آمده است آن ذات که عین شاهد و مشهود است
ای آنکه منت کمنیه درگاهم وی آنکه به حق شدی دلیل راهم بر آنچه نمودی آگهم ثابت دار وز آنچه نه آگهم بکن آگاهم
نی در خیال مال و نه در فکر جاه باش نی در پی تدارک تخت و کلاه باش رو بنده علی شه ایمان پناه باش ایدل غلام شاه جهان باش و شاه باش پیوسته در حمایت لطف اله باش یوم الجزا که هیچ ندارم ر...
بیا ساقی بده ساغر به عشق ساقی کوثر دماغ جان ز می کن تر به عشق ساقی کوثر به دردم چاره جویی کن خلاص از زردرویی کن کرم کن باده احمر به عشق ساقی کوثر از آن می کآتش افروزد گهی سازد گهی ...
داد به صباغ کسی یک قدک گفت که ای خم تو رشگ فلک این قدک من فلکی رنگ کن رود به انجام وی آهنگ کن هرچه که خواهی دهم ای بی عدیل زود مر این جامه فروکش به نیل گفت بچشم ای تو مرا تاج سر رو...